شب پاییز

متن مرتبط با « کد پستی» در سایت شب پاییز نوشته شده است

تکرار

  • نیلوبلاگ

    شش ماه اول سال گذشته، پاییز است که شبیه پاییز نیست چه تکرار, بیهودهای داشتم تمام روزهای عمرم شبیه به هم... شاخههای گلدانم را که برگهایش میریخت سر بریدم و در گلدان جدید کاشتم و آرزو کردم که ریشه بدهند...

    ادامه مطلب
  • وادی جدید

  • نیلوبلاگ

    اوایل دلم میخواست هیچکس نوشته های وبلاگم رو نخونه اما حالا که با آدما معاشرت کردم و نتیجه خوبی هم داده دوست دارم از طریق وبلاگ چند تا دوست پیدا کنم احساس میکنم که کلی اتفاق افتاده و من عوض شدم هر چند ...

    ادامه مطلب
  • زندانی لانه

  • نیلوبلاگ

    آنقدر بیکار بودم که برای همه ی آنها که دوست داشتم و نداشتم پیام تبریک عید فرستادم و هموز هم بیکار هستم گفتم به خاکروبی این وبلاگ بیایم روزی که اینجا را برای خودم زدم دلتنگ و تنها بودم درست مثل همین ام...

    ادامه مطلب
  • آخرین نقش

  • نیلوبلاگ

    گاهی از اینکه رفتارم مناسب نیست ناراحت میشوم مثلا ناراحت میشوم از اینکه وقتی دعوایم میکنند سریع اشک هایم جاری میشود یا اینکه وقتی از چیزی یا حرفی خوشم نمی آید سریع راه میروم بقول خواهرم میگوید رم میکن...

    ادامه مطلب
  • المنکسره

  • نیلوبلاگ

    حالا که گریه میکنم دلم نگرفته دلم شکسته دلم شکسته ای دوست اما تو صدایش را شنیدی باور میکنی که خسته ام مثل همان شبی که یک بلوار را پیاده رفتم و گاهی میانه راه داد کشیدم چون مطمئن بودم هیچکس صدایم را ن...

    ادامه مطلب
  • معجزه

  • نیلوبلاگ

    پاییز هم دوباره آمد یک شب خوابیدم دم صبح سردم شد بلند شدم پنجره را بستم دوباره خوابیدم صبح که بیرون خانه بودم بادی وزید در مقابلش ایستادم و شالم را گرفتم که باد نبرد غروب هم دلم تنگ شد و تا وقت خواب ب...

    ادامه مطلب
  • بیست و دو

  • نیلوبلاگ

    چهار روز از عمر پاییز مانده چقدر امسال سرد بود حتی در روز های آفتابی هم سرد بود یک سردی عجیبی انگار پاییز رفته بود درون من از درون سردم میشد و هیچ لباسی گرمم نمیکرد رو به آفتاب مینشستم تا مگر آب شوم چ...

    ادامه مطلب
  • پرنده خوشبختی

  • نیلوبلاگ

    یک پیج اینستاگرامی گفته یود که آرزوهای زمستانتان را بنویسید من هم نوشتم از همه آرزوهایم نوشتم بعد یک دفعه یادم افتاد به کتابی که از کتابخانه مدرسه گرفته بودم وقتی سوم یا دوم راهنمایی بودم اسم کتاب را ...

    ادامه مطلب
  • کوه درد

  • نیلوبلاگ

    من هر روز با اتوبوس به دانشگاه میروم معمولا این عادی ترین قسمت روز من هست که قرار هم اینست که اتفاق خاصی در آن نیفتد xa0معمولا در راه پادکست گوش میکنم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم یا درسم را مرور میکن...

    ادامه مطلب
  • سر در گریبان

  • نیلوبلاگ

    تحمل ندارم xa0از خانه که بیرون میروی یا باید کور باشی یا رنج بکشی! فرقی نمیکند کجا زندگی کنی سر هر چارراهی یک نفر ایستاده در سرما با چشمان غمگین که خنجر در قلبت فرو کند اگر ازشان گل بخری کمی از غمش کم م...

    ادامه مطلب
  • میگذرد

  • نیلوبلاگ

    خوابم نمبیرد به هزار چیز از اول شب فکر کرده ام فیلمی دیده ام و با دیدنش غمگین شده ام با شخصیت اصلیش همدردی کردم بعد از آن احساس کردم که من آن دختر هستم ازین جهت غمگین بودم حتی میخواستم گریه کنم امشب ب...

    ادامه مطلب
  • اسفند

  • نیلوبلاگ

    دارم اشک میریزم آزرده هستم و آدم وقتی آزرده میشه میخزه تو کنج خودش اینجا هم گوشه ی دنج من هست هر چند که اینجا هم نمیتونم راحت صحبت کنمxa0 فردا دارم میرم مسافرت جایی که دوست ندارم با آدمایی که نمیدونم باهاشون خوش میگذره یا نه سر جمع دو سه هفته هست که میشناسمشون دارم میرم فقط به یه دلیل میخوام خودم خودم رو از این وابستگی نجات بدم میخوام خودم رو درمان کنم دور از ...

    ادامه مطلب
  • 47–

  • نیلوبلاگ

    وقتی چراغ را خاموش کنم و شب بخیر بگویم و در اتاق راببندم بر میگردم و اینبار شاید بیشتر بمانم و مستمرتر خب چیز های زیادی وجود داردxa0 وقتی پیاده روی میکنم هزار حرف در سرم می آید که میخواهم بنویسمشان اما هنگامی که شب فرا میرسد همه را فراموش میکنم اصلا هنگامی که تایپ میکنم اینگونه است اینقدر این درست نوشتن کلمات با این کیبرد کوچک حواسم را صرف خود میکند که اصلا یا...

    ادامه مطلب
  • —۴۹

  • نیلوبلاگ

    چیزی که امشب ذهن من رو عجیب در گیر کرده این سوال هست که انسان چطور میتونه جونش رو برای اعتقاداتش فدا کنه؟ یا آیا من میتوانم جانم را برای اعتقادم بدم؟ در رابطه با خودم فقط به یک جواب میرسم -نه- حاضر نیستم من صد درصد مطمئن نیستم چیزهایی که به آنها xa0معتقدم درست باشد xa0(منظورم از اعتقاد، اعتقاد دینی و مذهبی هست) چند شب پیش اتفاقی تاسوعا با یکی از دوستان خواهرم و خواهرم رفتیم کافه من تمام مدت به این فکر بودم که آیا کار ما درست هست یا نه؟ مدام با این عذاب وجدان سر میکردم و سعی داشتم که زود تر به خا...

    ادامه مطلب
  • بی عرضه

  • نیلوبلاگ

    همیشه از زمانی که یک دختر دبیرستانی بیشتر نبودم تا کنون آرزو داشتم که کودکانی که در خیابان هستند یا کودکانی که کار میکنند را جمع اوری کنم خانه ای برایشان بسازم به آنها درس دهم با آنها بازی کنم و آنها را به میزان حد اقل یک کودک عادی شاد ببینم، اما زهی خیال باطل! هیچگاه نتواستم و فکر میکنم که هیچگاه هم نخواهم توانست من هر گاه یک کودک کار میبینم حتی تمیتوانم به او نگاه کنم چه برسد که کمکش کنم حتی ناچیز احساس میکنم در نگاه این بچه ها چیزیست که میگوید:” چرا تو به جای من نیستی “چند وقت پیش که صبح زود ...

    ادامه مطلب
  • غریب

  • نیلوبلاگ

    خدایا من در زمین غریبم عشق خود را از من دریغ مکن! . بخشی از مناجات حضرت داوود که در سریال ملاصدرا شنیدم و چنان حرف دل من بود که سالها فراموشش نکردم هر وقت به کوه میرم وقتی بلندترین نقطه میرسم و به پایین نگاه میکنم یا هر جای بلند دیگه ای یاد غربتم در زمین می افتم و بعد ترسی تمام وجودم را میگیرد چرا که من از همه چیز دور شدم و هیچکس را نمیشناسم به جز او که چه پایین بروم چه بالا همراهم هستxa0 او تنها کسیست که میداند من در لحظاتی از زندگیم چقدر شاد بودم او عمق شادی مرا میفهمد و غمی را که به دوش می...

    ادامه مطلب
  • تو

  • نیلوبلاگ

    تو آسمانی بالای سر من تو زمینی زیر پای منxa0 تو هوایی در ریه هایم تو طعم تنهایی هستی در دهانم تو طعم تلخ تنهایی هستی در انتهای گلوی منxa0 تو رنجی هستی برای ادامه زندیگمxa0 و فرای همه ی اینها تو منی من تنها ...xa0...

    ادامه مطلب
  • آن روز

  • نیلوبلاگ

    وادی نگار خانه درباره مکتب نرفته من اینجا هستم سلاموچه چیزی بهتر از سلام برای آشنایی؟؟ در این وبلاگ هر چیزی که من رو شاد یا آزاد کنه میذارم همین طبقه بندی موضوعی در فکرم (۹) شعر (۲) آرامبخش (۱) بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۱۷ آن روز ۹۶/۰۵/۱۲ ایا حق با من هست؟ ۹۶/۰۵/۰۸ بی دوست ۹۶/۰۵/۰۱ ارنی و لن ترانی پیوست ۹۶/۰۴/۱۸ بدون هیچ حرفی ۹۵/۱۱/۰۶ سفر کر...

    ادامه مطلب
  • بی دوست

  • نیلوبلاگ

    ساعت دقیقا یک دقیقه بعد از نیمه شب را نشان میدهد به موسیقی گوش میدهم که نامش را نمیدانم و نمیتوانم بنویسمش خوابم نمی آید مثل هر شب دیگری چند بار اینستاگرام را ریفرش میکنم و از انجا که خبری نیست به سراغ این وبلاگ میآیم به سراغ جایی که روزی برای وادی خود انتخاب کردم xa0کمی مطالب را زیر رو میکنم xa0نوشته هایی که به جز من مخاطبی ندارد این من این اسیر تنهایی، شب هایی که به جز "سلام خوبی" هیچ حرف دیگری در مکالمه هایش ندارد؛ وقتی نوزده ساله بودم دو دوست داشتم که تقریبا با انها صمیمی بودم ، اما در دو ف...

    ادامه مطلب
  • ایا حق با من هست؟

  • نیلوبلاگ

    امروز کاری کردم که نمیدونم درسته یا غلطxa0 یکی از عزیزانم چند روزیست که چطور بگم داستان از این قراره که پسری که ادعا میکرد خیلی دوستش داره رفته با یه ادم جدید و اون ادم جدید رو به عنوان عشق و ناجی زندگیش معرفی میکنه دوست من که از این موضوع رنجیده بود دو روز غذای درستی نخورده بود من امروز ناراحت بودم و به پسر مسیج دادم که کاش یکم در عاشقی ثابت قدم باشی اونم از خودش دفاع کرد و اینا که قضاوت نکنید و من مقصر نبودم و از این حرفا ولی من مصر بودم که مقصره و بنا به چیزی که تا حالا از عشق فهمیدم به صورت...

    ادامه مطلب